کاظم استادی

My Address آدرس من


‎Create Your Badge‎ Previous Months آرشیو ماهانه Home صفحه اصلی Archive آرشیو شهریور ٩٥ خرداد ٩٥ اردیبهشت ٩٥ آذر ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ آبان ٩۳ شهریور ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ فروردین ٩۳ بهمن ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ دی ٩۱ آبان ٩۱ شهریور ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ اردیبهشت ٩٠ بهمن ۸٩ More ... اطلاعات بیشتر
      kazem ostadi (ارائه نظرات و پیشنهادات شما موجب خوشحالی من خواهد شد)
با هم بخندیم به هم نخندیم by: کاظم استادی

                            به هم نخندید با هم بخندید

 

لطیفه‏ها، فقط جملاتى نیستند که از براى گذران وقت یا خندیدن باشند، بلکه مهم‏ترین استفاده‏ى لطیفه، درصحبت، سخنرانى و ارایه مطلب نزد شنوندگان آنهااست؛ که با بهره‏گیرى از این جملات تبسم‏آور، مى‏توان‏منظور خود را بر حواس شنونده، بهتر جاانداخت، و حالت یکنواختى صحبت را از بین برد، و از قِبل آن مدت‏بیشترى به ارایه‏ى سخن پراخت. و این موفقیت فقط با حفظداشتن لطایف فراوان و موضوع‏بندى شده در ذهن، مقدور مى‏شود. نوشته حاضر تلاشى است در جهت ارایه‏ى مطلوب‏ترین لطایف، که همه‏ى آنها از منابع اعصار گذشته، به حال‏آورده شده، تا با خواندن مرتب این کتاب، آن منظور عمل شود؛ و در زمان مناسب از آن استفاده‏ى دو چندان‏کنید.

 

آزاد مردى در حضور حجاج‏بن یوسف بود. برخلاف انتظار بادى از او خارج شد. آزاد مرد شرمنده گردید.حجاج براى اینکه او را از خجالت بیرون آورد و فرحناک سازد گفت: مالیات را از تو برداشتم، آیا حاجت‏دیگرى دارى؟ همان وقت عربى را پیش حجاج آورده مى‏خواستند گردنش را بزنند. آزاد مرد نگاهى به او افکنده گفت:آرزومندم امیر او را به من ببخشد. حجاج آن عرب را به وى بخشید. آزاد مرد از دربار بیرون رفت. عرب نیز به دنبالش خارج شد و مقعد آزاد مردرا مى‏بوسید و مى‏گفت: پدرم فداى مقعدى که مالیات مى‏بخشد و بینوایى را از کشتن نجات مى‏دهد.

 

آنگاه که ابن عباس نابینا شده بود به ملاقات معاویه رفت. وى گفت: چه شده است شما بنى‏هاشم به نابینایى مبتلا مى‏شوید؟ در پاسخ گفت: اگر ما به نابینایى ظاهرى مبتلا مى‏شویم شما به نابینایى باطن گرفتار مى‏شوید.

 


                          

آنگاه که کار مصادرت و مطالبت نادر شاه بر مردمان دهلى توانفرسا شد، روزى جمله‏ى ذیل را با خطى جلى‏نوشته در رهگذر پادشاه ایران آویختند؛ »اگر خدائى تو را بندگان باید و اگر پادشاهى از رعیتت گزیر نباشد، بااین همه ستم، دیار هند خراب و بى‏آب و از مردم تهى ماند.« نادر شاه از میرزا مهدى خان پرسید چه‏نوشته‏اند؟ دبیر جلیل شرح بگفت. نادر شاه پس از لحظه‏اى تامل فرمود: به آنها بگو من اینگونه سخنان؛ که‏خدایم، پادشاهم، ندانم. من نادر قلى‏ام و پول مى‏خواهم.

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

آنگاه که کریم خان زند بر اریکه‏ى وکالت نشست و خدمتگزاران ملک به خدمت او پیوستند، او از شغل هر یک‏پژوهش مى‏کرد چون نوبت به »بازیار« رسید از کار و عمل او پرسید. گفت: من بازهاى شاه را بپرورم و با آن‏دیگر مرغان به شکار گیرم. شاه گفت: سپس مرغان گرفته چه کنى؟ گفت: بازها را دهم تا نیرو و شوق زیادت کند. شاه گفت: بیش این رنج‏چه باید کرد، ول کن سى خودش بگیرد و سى خودش بخورد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

آورده‏اند که خروسى را در نزد احولى بسته بودند او را گفتند هیچ دانى که مردم احول یکى را دو مى‏بینند گفت:این غلط صریح و کذب محض است زیرا اگر چنین بود بایستى من این دو خروس را چهار ببینم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

آورده‏اند که ملک علاءالدین قصد بهرام شاه کرد و بهرام شاه با او مصاف داد و با وجود اینکه دویست فیل‏جنگى داشت از علاءالدین شکست خورد و شب از شدّت سرما به خرابه‏اى پناه برد. دهقانى دید. گفت: طعام‏چه دارى؟ مرد دهقان پنیر و پونه‏ى لب جوئى آورد، چون تناول کرد به استراحت مشغول شد و از دهقان پوشش خواست. دهقان گفت: اى جوان، خداى تعالى مى‏داند که به غیر از جل گاوى هیچ چیز ندارم، اگر اجازت فرمائى بر توپوشم.سلطان گفت: اى بدبخت، اسمش را نیاور، خودش را بیاور.

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>ابلهى را گفتند: چرا به جاى گوسفندان نر، میش نگاه نمى‏دارى تا از نتایج آن فایده‏اى حاصل کنى؟

گفت: اگر خدا بخواهد از نر هم مى‏دهد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

ابلهى سوزنى در خانه گم کرده بود و در کوچه مى‏طلبید. گفتند: چه مى‏جویى؟گفت: سوزنى را که در خانه گم کرده‏ام. گفتند: اى ابله، چیزى که در خانه گم کرده‏اى در کوچه مى‏جوئى؟ گفت: چه کنم که خانه تاریک است و چراغ ندارم.


</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

ابلهى قاروره‏اى نزد طبیب ابله برد و ریسمانى بر میان آن بسته بود. طبیب گفت: در این ریسمان حکمت‏چیست؟

گفت: نصف زیرین بول پسر من است و نصف زیرین بول دختر من.

گفت: اى ابله، بایستى که ریسمان را در درون قاروره مى‏بستى تا بولها به هم مخلوط نشود.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>ابن عمید کاتب معروف، به بیمارى نقرس مبتلا بود.

کسى به او گفت: زیاد اظهار ناراحتى مکن زیرا نقرس دلیل بر طول عمر است.

گفت: راست است زیرا کسى که به این بیمارى مبتلا شود بر اثر ناراحتى، شب را نمى‏خوابد و به روز مى‏رساندو عمرش طولانى مى‏شود.

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>ابن مقله‏ى وزیر، بر نصر بن منصور تمیمى )عامل بصره(، مالى حواله کرد. نصر یک ماه مهلت خواست. ابن‏مقله گفت: به همین جا باش تا زر بدهى.

آن روز، اول ماه رمضان بود. هر شب ابن مقله، نصر را بهر روزه گشودن طلبیدى. چون ماه رمضان بگذشت‏ابن‏مقله پیغام داد و زر خواست. نصر گفت: من، مال به وزیر دادم.

ابن مقله او را بخواند و گفت: مال، که را دادى؟

گفت: زر ندادم لیکن یک ماه، نان تو به رایگان خوردم و مهمان تو بودم، اکنون سزاوار است که مال از من طلب‏کنى؟

ابن مقله تبسم کرد و آن مال بدو بخشید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>ابوالعیناء بر سفره‏اى بنشست و فالوده‏اى پیشش نهادند، مگر کم شیرینى بود. گفت: این فالوده را پیش از آنکه

<Page = 243>

به زنبور عسل وحى شود، ساخته‏اند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>ابوبکر ربانى اکثر شبها به دزدى برفتى و چندان که سعى کرد چیزى نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد.چون در خانه رفت.

زنش گفت: چه آورده‏اى؟

گفت: این دستار آورده‏ام.

گفت: اینکه از آن خود توست.

گفت: خاموش تو ندانى از بهر آن دزدیده‏ام تا آرمان دزدیم باطل نشود.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>ابوبکر ربانى، خر مغزى چنگى را به خانه برد. زمستان سخت بود. شب بخفتند. خر مغزى را از سرما خواب‏نمى‏گرفت. گفت: خواجه ابوبکر چیزى بر من انداز.

بوریا پاره‏اى در خانه داشتند، برو پوشانید. زمانى دیگر بگذشت، گفت: چیزى بر من انداز.

نردبانى در خانه بود، آن نیز بر بالاى او نهاد. زمانى دیگر گفت: چیزى بر من پوشان.

مگر همسایگان در خانه‏ى او رخت شسته بودند. طشتى پر آب آنجا نهاده بود. ابوبکر آن نیز بر بالاى نردبان‏نهاد. خر مغزى بجنبید، پاره‏اى آب از سر طشت بجست و به سوراخهاى بوریا فرو رفت و بدو رسید. بانگ زدکه: خواجه ابوبکر لطف کن لحاف بالائین از من بردار که هزار دانه عرق کردم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>احمقى بارى به حمال داد که به خانه او برساند )حمال بار را به دوش گرفت در وسط بازار از نظر صاحب بارغایب شد و بار را سرقت کرد، صاحب بار هرچه او را جست نیافت مأیوس شد و رفت.

روز دیگر صاحب بار دید حمال مى‏آید او خود را از حمّال پنهان کرد سبب پرسیدند گفت: ترسیدم اجرت‏حمّالى دیروز را از من مطالبه کند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>احمقى بدر دکان نجّارى آمد گفت: از براى من درى بساز. گفت: برو اندازه بیاور. آمد و بدو دست خود اندازه‏گرفت، و همانطور دست گشاده به در دکان نجّار مى‏آمد و مى‏گفت: کسى به من نخورد که اندازه به هم‏مى‏خورد؛ تا آنکه خرى به او خورد و افتاد؛ و باز دست خود را بهم نمى‏آورد. آمدند او را برخیزانند گفت: ریش

<Page = 343>

مرا بگیرید و مرا برخیزانید اگر دست مرا بگیرید اندازه بهم مى‏خورد.

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>احمقى در خواب عینک مى‏گذاشت، سبب پرسیدند:

گفت: براى‏اینکه باصره‏ام ضعیف‏شده است و بى‏عینک خواب نمى‏توانم‏دید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>احمقى در راه آینه‏اى جست در آن نظر کرد خود را دید گمان کرد دیگرى است.

گفت: خواهید بخشید نمى‏دانستم آینه مال شماست و آینه را بجاى خود گذاشت و رفت.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>احمقى نظرش به مناره مسجدى افتاد به رفیق احمق خود گفت: آن کسانى که این مناره را ساخته‏اند بسیار قدبلند بودند که مناره به این بلندى بنا کرده‏اند.

رفیقش گفت: که اى جاهل ساکت باش هرگز کسى به بلندى این مناره نمى‏شود بلکه این مناره را روى زمین‏ساخته‏اند و بعد آن را بر پا داشته‏اند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از ابوالعیناء پرسیدند: چقدر از کورى رنج مى‏برى؟

گفت: همان اندازه که وقتى به من مى‏رسند و سلام مى‏کنند مى‏خواهم چهره‏شان را ببینم تا کلامشان را قطع کنم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از اعمش پرسیدند: چرا چشم تو کور شد؟

در پاسخ گفت: از دیدار مردم بیمار.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از بادیه نشینى پرسیدند: آبگوشت را چه مى‏نامید؟

گفت: آب جوشیده.

گفتند: اگر سرد شود چه نامید؟

گفت: ما نمى‏گذاریم سرد شود.

 

 

<Page = 443>

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از بخیلى پرسیدند که شجاع‏ترین مردمان کیست؟

گفت: آن کس که آواز دهان جمعى به گوش او رسد که در خانه‏ى او چیزى مى‏خوردند و زهره‏اش نترکد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از بهر روز عید، سلطان محمود خلعت هر کس تعیین مى‏کرد. چون به طلحک رسید فرمود که پالانى بیارید وبدو دهید. چون مردم خلعت پوشیدند طلحک آن پالان در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد.

گفت: اى بزرگان! عنایت سلطان در حق من بنده از اینجا معلوم کنید که شما همه را خلعت از خزینه فرمود دادن‏و جامه‏ى خاص از تن خود برکند و در من پوشانید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از پدرى، خرى پیر به میراث رسید. سالها او را کاه و جو مى‏داد و حرمت بسیار مى‏کرد، ولکن هیچ نفعى ازسوارى و بارکشى او نداشت.

به او گفتند: این خر را براى چه مى‏خواهى؟ بفروش.

گفت: چون بوى پدرم از او مى‏آید، مضایقه دارم که او را بفروشم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از حکیم بن ظریف پرسیدند: آیا ممکن است براى مرد نود و پنج ساله فرزندى به وجود آید؟

گفت: آرى، هر گاه در میان همسایگان فرزند بیست و پنج ساله‏اى وجود داشته باشد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از دروغگویى پرسیدند: هرگز راست گفته‏اى؟

گفت: اگر گویم آرى، دروغ گفته باشم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از شخصى پرسیدند: روح و نفس چیست؟

گفت: روح همان ریح است. نفس با سکون فاء همان نفس است با حرکت فاء.

سؤال کننده گفت: بنابر این هرگاه نفس کشد نفسش بیرون آید و هرگاه ضرطه زند روحش خارج شود.

 

 

<Page = 543>

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از شخصى پرسیدند که چرا مرغ گاهى یکپاى خود را بلند مى‏کند.

گفت: اگر آن پاى دیگرش را هم بلند کند مى‏افتد.

گفتند که: چرا صیّاد وقت صید یک چشم خود را هم مى‏گذارد؟

گفت: براى آنکه اگر هردو چشم خود را بهم بگذارد، جایى را نخواهد دید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از طمّاعى سؤال کردند که از خودت طمّاع‏تر دیده‏اى؟

گفت: بلى روزى در خانه به عیالم گفتم کاش در خانه گوشتى بود که آن را طبخ نموده و آبگوشتى فراهم‏مى‏کردیم.

ناگاه همسایه ما آمد گفت: خواهش دارم قدرى از آن آبگوشت به من هم بدهید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از عرب پیرى پرسیدند: امروز چگونه‏اى و اکنون که پیر شده‏اى بر تو چگونه مى‏گذرد؟ در پاسخ گفت: خوراک‏و همخوابه که دو چیز ارزنده بود از من گرفته شد و سرفه و ضرطه که دو چیز ناپسند است برایم باقى ماند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از عربى پرسیدند: در نماز چه مى‏خوانى؟

گفت: هجو ابولهب )سوره‏ى تبت( و نسبنامه‏ى خدا )سوره‏ى توحید(.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از عقرب پرسیدند که چرا زمستان بیرون نمى‏آیى، گفت، در تابستان که بیرون مى‏آیم چه حرمت دارم که درزمستان داشته باشم!

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از کسى پرسیدند: کى آمدى؟

گفت: پس فردا.

گفتند: پس فردا که هنوز نیامده است؟

گفت: جلو افتادم که عقب نیفتم.

 

<Page = 643>

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>از یکى از شعراء پرسیدند چگونه‏اى؟ گفت: به خدا قسم ظریف‏ترین و ادیب‏ترین و شاعرترین همه مردم‏مى‏باشم.

گفتند ساکت باش تا مردم از تعریف تو بگویند نه خودت. گفت: سى سال تمام است صبر کردم احدى تا امروزاز من مدحى نکرد، این است خودم خودم را تعریف مى‏کنم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>استادى بى‏اندازه بد چهره و کریه منظر بود. روزى در حلقه شاگردان گفت: هیچ کسى جز زنى مرا شرمنده‏نساخت، و حکایت آن بود که مرا نزد طلاسازى برد و گفت: مانند این شخص.

از گفته‏ى او تعجب کردم. هنگامى که از دکان دور شد از طلاساز پرسیدم: منظور این زن چه بود؟

پاسخ داد: چندى قبل پیش من آمد و دستور داد مجسمه‏ى جنى از طلا برایش بسازم. من گفتم نظر به اینکه‏تاکنون جن ندیده‏ام نمى‏توانم مجسمه‏اش را بسازم. تا اینکه امروز تو را آورد و گفت: مانند این شخص.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>استر طلحک بدزیدند. یکى مى‏گفت: گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدى. دیگر گفت: گناه مهتر است که‏در طویله باز گذاشته است.

گفت: پس در این صورت دزد را گناه نباشد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>    اسحاق‏موصلى را غلامى درخانه بود که آبیارى مى‏کرد. روزى از حال‏او پرسید.

گفت: اى سرور من در این خانه، از من و تو بدبخت‏تر کسى نباشد.

گفت: از چه رو؟

گفت: از آنکه تو نان ایشان دهى و من آبشان.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>اعرابى را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستاده، گفت: السلام علیک یا الله.

گفت: من الله نیستم.

گفت: یا جبرائیل.

گفت: من جبرائیل نیستم.

 

<Page = 743>

گفت: الله نیستى، جبرائیل نیستى. پس چرا برآن بالا تنها نشسته‏اى؟ تو نیز در زیر آى و در میان مردمان بنشین.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>اگر اجرت گرفتن مؤذن خوش صوت بر اذان گفتن حرام باشد، پول گرفتن مؤذن بد صورت بر اذان نگفتنش‏حتماً حلال است!

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>اگر قصد دارى موضوعى را بین مردم انتشار دهى آن را به زنى بگو و ضمناً تذکر بده که این موضوع بسیارمحرمانه است.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>امیرى به آموزگار فرزندش گفت: پیش از آنکه خواندن و نوشتن به فرزندم بیاموزى، به او تعلیم شنا بده. زیرااگر خواندن و نوشتن را نیاموزد دیگرى مى‏تواند به جاى او بخواند و بنویسد ولى اگر در دریا غرق شود، کسى‏به عوض او نمى‏تواند شنا کند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>امیرى گفت: غلامى داشتم. شبى جامه خواب را تر کرد زدمش. فردا شب کار دیگر کرد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بادیه نشینى در سر سفره خلیفه‏اى حاضر شده از جمله غذاهایى که در آن آماده شده بود فالوده بود. بادیه‏نشین به خوردن آن پرداخت. یکى از حضار به وى گفت: هرگاه کسى از این غذا زیاد بخورد مى‏میرد.

بادیه نشین اندکى تأمل کرد، سپس پنج انگشتى به خوردن پالوده پرداخت و گفت: سفارش خیر مرا به زنم‏برسانید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بازرگانى از غلام به بانو پیام فرستاد که براى شب شش‏انداز بپزد. غلام که تا آن روز نام این خورش نشنیده بودگمان برد شش‏انداز غذایى به اندازه شش نفر است. مردم خانه را پیش خود شماره کرد هفت تن بودند. با خوداندیشید که خواجه به عمد غلام را به حساب نیاورده و به رغم فرمان خواجه، خاتون را گفت: آقا فرموده‏هفت‏انداز بپزید.

 

<Page = 843>

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بازرگانى به سفر مى‏رفت. غلام سیاه خویش را در حجره به جاى خویش گذاشت رندان و قلاشان شهر ازبلاهت و نادانى غلام آگاه بودند. کالاى دکان را با قیمت‏هاى گزاف به نسیه بردند.

خواجه چون از سفر بازگشت چیزى از خاسته برجاى نیافت. از غلام مؤاخذه کرد. غلام گفت: همه را به بهاى‏گران نسیه فروخته‏ام.

از نام و نشان خریداران پرسید. گفت: آنان را نمى‏شناسم.

کاسه‏اى ماست نزد خواجه بود، بر سر غلام زد. خون به رخساره‏ى غلام دوید. سپیدى ماست و سرخى خون باسیاهى زمینه‏ى صورت غلام، آمیخته‏اى مضحک پدید آورد. خواجه از کار و دیدار غلام در خنده شد. غلام‏گفت: چرا که نخندى، دارى حساب منفعت‏هایش را مى‏کنى.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بذله‏گویى نزد توانگرى رفت و چنان نزدیک او نشست که یک وجب بیشتر فاصله در میان نبود.

توانگر از این حرکت او برهم شده روى ترش کرده که میان تو و خر چقدر فرق است؟ جواب داد به اندازه یک‏وجب آن شخص از جواب او خجل و ساکت شد.

 

چو دشنام گویى دعا نشنوى

بجز کشته خویشتن، ندروى

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بزرگ‏زاده‏اى خرقه‏اى به درویشى داد. مگر طاعنان خبر این وقعه به سمع پدرش رسانیدند. با پسر در این باب‏عتاب مى‏کرد.

پسر گفت: در کتابى خواندم که هر که بزرگى خواهد باید هرچه دارد ایثار کند، من بدان هوس این خرقه را ایثارکردم.

پدر گفت: اى ابله، غلط در لفظ ایثار کرده‏اى که به تصحیف خوانده‏اى. بزرگان گفته‏اند که هر که بزرگى خواهدباید هرچه دارد انبار کند تا بدان عزیز باشد. نبینى که اکنون همه‏ى بزرگان انباردارى مى‏کنند؟

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بشار شاعر، به حضور مهدى عباسى رفت؛ و همان وقت یزید بن منصور حمیرى، دائى مهدى حضور داشت.

<Page = 943>

بشار چکامه‏اى در ستایش از مهدى سرود. پس از آنکه به اتمام رسید یزید از بشار پرسید: چه کاره‏اى؟

بشار گفت: سفته گرم، مرواریدها را سوراخ مى‏کنم.

مهدى گفت: واى بر تو، دائى مرا مسخره مى‏کنى؟

بشار گفت: امیر مى‏داند پاسخ دائى‏اش همان بود که من دادم زیرا وى با آنکه مى‏بیند پیرمرد کورى هستم بازچنین پرسشى از من بکند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بوذرجمهر حکیم هر روز بامداد به خدمت سلطان مى‏آمد و او را نصیحت مى‏کرد که: سحر خیزباش تا کامرواباشى. خسرو از این نصیحت کمى متأثر و متغیر بود و آن را سرزنشى براى خود مى‏دانست. یک روز به چاکران‏و نوکران خود دستور داده سپیده دمى به طور ناشناس بر بوذرجمهر حمله برند و بدون اینکه آسیبى به اورسانند جامه‏هایش را بیرون کرده ببرند. چاکران سلطان چنین کردند، بوذرجمهر به خانه بازگشت تا جامه‏اى‏دیگر بپوشد و از این رو آن روز کمى دیرتر از همیشه به خدمت سلطان رسید. خسرو سبب دیر آمدن او را جویاشد. حکیم پاسخ داد که دزدان سر راه بر من گرفته جامه‏هایم را بردند و من به منزل رفته جامه‏اى دیگر پوشیدم‏و از این رو اندکى تأخیر کردم. خسرو گفت: نه اینکه همیشه مرا نصیحت مى‏کردى سحرخیز باش تا کامرواباشى، پس این بلا هم از سحرخیزى به تو رسید.

حکیم فى‏الفور پاسخ داد: سحرخیز دزدان بودند که پیش از من از خواب بیدار شده بودند و از این رو امروز آنهاکامروا شدند.

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>به اشعب طمّاع گفتند: تو با اینکه پیر سالخورده‏اى و به این سن رسیده‏اى شگفت است که حدیثى در خاطرندارى.

گفت: اتفاقاً چنان نیست که مى‏پندارید، زیرا آن مقدار حدیثى که من از عکرمه شنیده‏ام شما نشنیده‏اید. گفتند:حدیثى بیان کن.

گفت: از عکرمه شنیدم از ابن‏عباس از رسول خدا نقل کرد، دو خوى پسندیده است که جز در مؤمن در دیگرى‏وجود ندارد. یکى را عکرمه فراموش کرده بود و یکى را من.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>به اعمش گفتند: تو آدم پول‏دوستى هستى.

گفت: من بى‏نیازى از مثل شماها را دوست مى‏دارم.

 

 

<Page = 053>

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>بهرام شاه حاکمى به ولایت غور فرستاد و او بر غوریان ظلم بسیار کرد. آخر یکى از اهالى غور پاى‏افزار پوشیده‏پیاده به غزنین رفت و از آن ظالم دادخواهى کرد. بهرامشاه دستور داد تا نشان دور و درازى نوشته حاکم را از آن‏ظلم منع کردند.

غورى، نشان سلطان را گرفت به غور مراجعت نمود. حاکم او را نشانیده و نشان را پاره پاره کرده و به زخم‏گردنى به خورد غورى داد و او باز پیاده به غزنین رفت و قصد عرض کرد.

بهرامشاه بفرمود که نشانى مشتمل به تأکید و وعید بنویسند. منشى کاغذى درازتر برداشت که نشان بنویسد.

غورى گفت: براى خدا نشان را بر کاغذ خردتر نویس که در وقت خوردن تشویش کمتر یابم که در خوردن نشان‏اول بسى محنت به من رسید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>به شماخ بن ضرار  که از نامى‏ترین سرایندگان عرب بود گفتند: چیزى از ثروت خود را براى بینوایان وصیت کن.

گفت: به آنها وصیت مى‏کنم هر چه بیشتر از مردم گدائى کنند؛ زیرا گدایى، بازرگانى سودمند و بى‏زیانى است.

گفتند: براى ما وصیتى کن.

گفت: مرا بر الاغى نشانید زیرا هیچ آدم بخشنده‏اى بر روى الاغ جان نداده باشد من هم بر اثر سوار شدن  برالاغ از مرگ رهایى یابم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>به شهرى مردى درزى بود و بر در دروازه شهر دکان داشت. کوزه‏اى از میخى آویخته بود و هوس آنش بودى‏که هر جنازه‏اى که از شهر بیرون بردندى سنگى در آن کوزه افکندى و هر ماه حساب آن سنگها بکردى که چندکس را بردند و باز کوزه تهى کردى و از میخ درآویختى و سنگ همى افکندى تا ماه دیگر، تا روزگارى برآمد. ازقضا درزى بمرد. مردى به طلب درزى آمد از مرگ وى خبر نداشت و در دکانش بسته بود. همسایه را پرسید که‏درزى کجاست؟ گفت: درزى در کوزه افتاد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>به ظریفى گفتند: چقدر اسبت بذله‏گوست. گفت: براى اینکه با ما همدست است.

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پادشاهى از وزیرش پرسید: بهترین روزى شایسته‏اى که خدا به بنده‏اش داده چیست؟

گفت: عقلى که با آن به زندگى پردازد.

 

<Page = 153>

پرسید: اگر عقل نداشت؟

گفت: ثروتى که نگرانیهاى او را بپوشاند.

پرسید: اگر ثروتمند نبود؟

گفت: صاعقه‏اى بیاید و او را بسوزاند و عباد و بلاد را از شر او در امان بدارد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پادشاهى، بوالهوسى را فرمان کرد تا هر صاحب عیبى را درهمى تاوان کند. یکى از عوانان شحنه مردى اعوردید و گفت: درهمى بایدت داد.

مرد گفت: چه چه چرا دهم؟

گفت: دو درم بده که الکن نیز باشى.

و گریبان او بگرفت. مرد خواست دفاع کند، معلوم شد که اشل است. عوان سه درم طلبیده و در این گیرودارکلاه از سر او بیفتاد، معلوم شد کل نیز بوده است و عوان این بار چهار درم مطالبت کرد. مرد پاى به گریز نهاد ودر رفتن لنگى او نیز آشکار شد.

عوان گفت: مجنب که گنجى.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پادشاهى شعرى ساخت به ملک‏الشعراى دربار خویش بخواند. او گفت: شعر متوسط است و در خور قدرپادشاه نیست.

ملک برآشفت و امر کرد او را به اخیه بستند. پس از چند روز شفاعت کردند و شاه او را عفو نمود. مدتى برآمد.شاه شعرى دیگر ساخت و به ملک‏الشعراء گفت: بنگر نیک است؟

ملک‏الشعراء بخواند و به شتاب راه درگرفت.

ملک گفت: کجا روى؟

گفت: به اخیه.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پادشاهى شکار مى‏رفت دیوانه‏اى را دید که کودکان دسته بدسته در قفایش افتاده دیوانه هم یکى را فحش‏مى‏داد، یکى را سنگ مى‏انداخت.

پادشاه دیوانه را صدازد، آمد و در رکاب شاه راه دورى رفت شاه از دیوانه سؤالات چند نمود همه را مرتّب وعاقلانه جواب داد.

 

<Page = 253>

شاه تعجب کرد گفت: چه باعث شد که با من مثل سائر خلق رفتار ننمودى؟

دیوانه گفت: چون تو را از خودم بى‏عقلتر و پر زورتردیدم لذا با تو مدارا کردم مبادا چیزى به عقل ناقص توبرسد و فرمان دهى ببرید و بکشید. آن وقت فریاد من به جائى نمى‏رسد. شاه بخندید و او را مرخّص نمود.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پادشاهى ندیم خود را گفت که: نام ابلهان این شهر را بنویس.

ندیم گفت: شرط کن که نام هر کس نویسم مرا بدان عتاب و سیاست نکنى.

گفت: نکنم.

اول نام پادشاه را نوشت.

پادشاه گفت: اگر ابلهى را بر من ثابت نکنى ترا سیاست کنم.

ندیم گفت: تو براتى به صد هزار دینار به فلان نوکر دادى که به فلان دیار دوردست رود و آن وجه را نقد کرده‏بیاورد.

گفت: بلى چنین است.

گفت: من او را مى‏شناسم که در این دیار نه ملک دارد و نه زنى و نه فرزندى اگر آن وجه را بدست آرد و سر درعالم نهد و به قلمرو پادشاهى دیگر رود که تو را در ملک او مجال تصرف نباشد چه مى‏گویى؟

پادشاه گفت: اگر او از ما روى گردان نشود و آن وجه را بالتمام بیاورد تو چه مى‏گویى؟

گفت: آن زمان نام پادشاه را برمى‏دارم و نام او را مى‏نویسم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پارسائى شنید که شخصى مى‏گوید: کجایند زاهدان از دنیا و راغبان به آخرت؟

پارسا گفت: سخنت را برگردان و دست روى هر کس که خواهى بگذار.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>یکى از دیگرى پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت:

قلیه نه به قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پدر جحى سه ماهى بریان به خانه برد. جحى در خانه نبود.

مادرش گفت: این را بخوریم پیش از آنکه جحى بیاید. سفره بنهادند، جحى بیامد، دست بدر زد. مادرش دو

<Page = 353>

ماهى بزرگ در زیر تخت پنهان کرد و یکى کوچک در میان آورد. جحى از شکاف در دیده بود. چون بنشستند.پدرش از جحى پرسید که حکایت یونس پیغمبر شنیده‏اى؟

گفت: از این ماهى پرسیم تا بگوید.

سر پیش ماهى برده و گوش بر دهان ماهى نهاد.

گفت: این ماهى مى‏گوید که من آن زمان کوچک بودم اینک دو ماهى دیگر از من بزرگتر در زیر تختند. از ایشان‏بپرس تا بگویند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پدرى با پسر خود ماجرا مى‏کرد که تو هیچ کارى نمى‏کنى و عمر در بطالت بسر مى‏برى. چند بار به تو گویم که‏معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازى تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوى؟ اگر از من‏نمى‏شنوى به خدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزى و دانشمند شوى و تا زنده باشى درمذلت و فلاکت و ادبار بمانى. و یکجو از هیچ جا حاصل نتوانى کرد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پسرى را پرسیدند که مى‏خواهى که پدر تو بمیرد تا میراث وى بگیرى؟

گفت: نى، اما مى‏خواهم که او را بکشند تا چنانکه میراث وى بگیرم، خونبهاى وى نیز بستانم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پسرى را مادر تا گاه دامادى، از شیر باز نکرده بود و پسر چنان خو گرفته بود که تا پستان خشک مادر نمکیدى،به خواب نشدى.

چون شب عروسى در رسید، نیم‏شب در دل مادر افتاد که: شاید فرزندش به واسطه‏ى ترک مألوف، به خواب‏نرفته باشد. سراسیمه در زفافخانه شد و آواز داد: ننه، ننه پستان.

پسر به پاسخ گفت: پستان برود گورستان.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پیرمردى خواست پسرش را تنبیه کند پسر از پیش او گریخت و وارد مسجدى شد پیرمرد نزدیک در مسجدآمده و سر در درون آن کرده به پسر آواز داد که اى فلان فلان شده بیا بیرون و بعد از هفتاد سال پاى مرا به‏مسجد باز نکن.

 

 

<Page = 453>

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پیرمردى سوار بر خر بود و پیوسته خود را حرکت مى‏داد و مى‏نمایاند که عجله‏اش از الاغ زیادتر است. در راه‏به برخى از ظرفا رسید.

پرسید: تا فلان ده چقدر راه است؟

گفتند: سه فرسخ.

گفت: چه ساعتى خواهم رسید؟

گفتند: با این عجله‏اى که تو دارى پس از یک ساعت و الاغت پس از دو روز.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پیرى از اکابر سمرقند که ریشى دراز داشت روزى با دو پسر خود نزد مولانا عبدالرحمان جامى آمده بود وپسران او به تقریبى صفت انگورهاى دیار خود مى‏کردند در آن اثنا گفتند: در ولایت ما انگورى هست سیاه وبالیده و پرشیره که آن را ریش بابا مى‏گویند و در خراسان شما مثل آن انگور نیست.

مولانا فرمود که ما نیز انگورى سیاه و بالیده و شیرین داریم که آن را خایه‏ى غلامان مى‏گویند و خایه‏ى غلامان‏ما بهتر از ریش باباى شماست.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پیرى جوانى را گفت: که از عمر عزیزت چه رفته؟

گفت: مى‏گویند بیست و لیکن نیست از نوزده و هیجده نیز سخن مى‏رود و غالباً هفده مسلم باشد. اما دایه‏جوان شانزده ساله‏ام مى‏خواند و مادر پانزده ساله‏ام مى‏داند و خواهرى سیزده ساله دارم او را اعتقاد این است‏که دو سال از وى کوچکترم.

چون بده رسید، پیر دهانش گرفت و چندان بداشت که نفسش تنگ شد. بعد از آنش رها کرد. جوان برآشفت‏که این چه خرافت خام و ظرافت بى‏هنگام بود؟

گفت: اى فرزند بر تو رحم آوردم زیرا که از بس واپس رفتى ترسیدم که به منجلاب فرج مادر افتى.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پیرى در حالت احتضار تیزى داد. پسر گفتش اى پدر در حضور خردمندان امروز کارى مکن که فردا از ایشان‏خجالت کشى.

گفت: اى جان پدر در این باب غم مخور که من دیگر اینان را نخواهم دید.

 

 

<Page = 553>

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>پیرى نزد طبیب رفت گفت: سه زن دارم پوسته گرُده و شانه و کمرگاهم درد مى‏کند، چه خورم که نیک شود،گفت: معجون نه طلاق.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>توانگرزاده‏اى را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‏اى مناظره در پیوسته که: صندوق تریمت ماسنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او بکار برده به گور پدرت چه ماند: خشتى‏دو فراهم آورده و مشتى دو خاک بر آن پاشیده.

درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ‏هاى گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت رسیده‏باشد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جحى بر دیهى رسید و گرسنه بود. از خانه آواز تعزیتى شنید. آنجا رفت. گفت: شکرانه بدهید تا من این مرده رازنده سازم.

کسان مرده او را خدمت بجاى آوردند. چون سیر شد گفت: مرا به سر این مرده برید.

آنجا برفت. مرده را بدید. گفت: این چه کاره بود؟

گفتند: جولاه.

انگشت در دندان گرفت و گفت: آه دریغ، هر کس دیگرى که بودى در حال زنده شایستى کرد. اما مسکین‏جولاه که مرد، مرد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جحى درازگوش خود را به زجر و درشتى به خانه مى‏برد و او نمى‏رفت. مردم او را گفتند: همه چارپایان چون‏رو به خانه‏ى خود نهند به سرعت و شتاب مى‏روند. سبب چیست که درازگوش تو برخلاف عادت بد به خانه‏مى‏رود؟

گفت: براى آنکه مى‏داند در این خانه نه آب است، نه کاه، نه جو و نه تیمار صبحگاه.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جحى در قحطسالى گرسنه به دهى رسید. شنید که رئیس ده رنجور است. آنجا رفت گفت: من مرد طبیبم. او راپیش رئیس بردند. اتفاقاً در خانه نان مى‏پختند. گفت: علاج او آن است که یک من روغن و یک من عسل بیارید.

 

<Page = 653>

بیاوردند در کاسه کرد و نانى چند گرم در آنجا شکست. یک لقمه برمى‏داشت و گرد سر بیمار مى‏گردانید و بردهان خود مى‏نهاد تا تمام بخورد. گفت: امروز معالجت تمام باشد تا فردا. چون از خانه بیرون آمد رئیس درحال بمرد.

او را گفتند: این چه معالجه بود که کردى؟

گفت: هیچ مگوئید که اگر من آن نمى‏خوردم پیش از او از گرسنگى مى‏مردم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جحى در کودکى چند روز مزدور خیاطى بود. روزى استادش کاسه‏ى عسل به دکان برد. خواست که به کارى‏رود. جحى را گفت: در این کاسه زهر است. زنهار تا نخورى که هلاک شوى.

گفت: مرا با آن چه کار است؟

چون استاد برفت، جحى وصله‏ى جامه به صراف داد و پاره نان فزونى بستد و با آن عسل تمام بخورد. استاد بازآمد و وصله مى‏طلبید. جحى گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حال آنکه من غافل شدم. طرار وصله بربود. من‏ترسیدم که تو بیایى و مرا بزنى. گفتم: زهر بخورم تا تو بازآئى من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود تمام‏بخوردم و هنوز زنده‏ام، باقى تو دانى.

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جحى کودک بود. وقتى مادرش بیمار گشت. روزى در آن بیمارى او را گفت: اى پسر پرواى من ندارى و حال‏آنکه دوش ده نوبت برخاسته‏ام.

گفت: باکى نیست، امید مى‏دارم که امشب برنخیزى.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جحى گفت: من و مادرم هر دو منجّم ماهریم که در حکم ما هیچ خلاف واقع نشود.

گفتند: این ادعاى بزرگى است، از کجا مى‏گویى؟

گفت: از آنجا که چون ابرى برآید، من مى‏گویم باران خواهد آمد و مادرم مى‏گوید نخواهد آمد. البته یا آن شودیا این.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جمعى بدعاى باران به صحرا مى‏رفتند و اطفال مکتب خانه‏ها را هم باخود مى‏بردند.

شخصى پرسید این طفلان را کجا مى‏برید گفتند براى دعا کردن که باران ببارد زیرا که دعاى اطفال مستجاب‏است.

 

<Page = 753>

آن شخص گفت: اگر دعاى اطفال مستجاب بود یک معلّم در همه عالم زنده نماندى.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جمعى به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یک سر ملحدى بر چوب کرده مى‏آوردند. یکى پائى برچوب مى‏آورد. پرسیدند که: این را که کشت؟

گفت: من

گفتند: چرا سرش نیاوردى؟

گفت: تا من برسیدم سرش برده بودند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جمعى دزدان به خانه‏ى ساده‏لوحى ریخته اموال را به تاراج و یغما مى‏بردند. مرد چون دید همه‏ى کالا وخواسته‏ى او به غارت رفته صد تومان نقدینه‏ى خود را نیز که زیر پالان نهفته داشت به دزدان نموده و گفت:

حالا که تالان‏تالان است صد تومان هم زیر پالان است.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جمعى زیر درختى نشسته مشغول صحبت بودند. بهلول را دیدند که از آنجا عبور مى‏کرد. باهم گفتند: بیاییدبهلول را مسخره کنیم.

پس جملگى برخاسته نزد بهلول آمدند و گفتند: اگر از این درخت بالا روى ده درهم به تو مى‏دهیم.

بهلول پذیرفت، درهم‏ها را گرفت و در آستین پنهان نمود و گفت: بروید نردبانى حاضر کنید.

گفتند: نردبان شرط نکرده بودیم.

گفت: اما پیش من نردبان شرط بود.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جمعى از ظرفا به در خانه‏ى بخیلى رفتند تا از او چیزى بگیرند. خواجه از آمدن ایشان خبر یافت. غلام را گفت:که بیرون رو و این جماعت را بگوى که خواجه‏ى من دیشب وفات یافته است، معذور دارید. غلام بیرون آمد وپیغام رسانید.

ظرفا گفتند: خواجه ولى‏نعمت ما بود و بر ما حق بسیار دارد، انتظار جنازه‏ى او مى‏بریم تا بیرون آرند و بر او نمازگذاریم و به خاکش سپاریم.

 

 

<Page = 853>

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جمعى عزم سفر کردند و طفیلى‏اى با ایشان بود. هر یک براى خرج غذا تعهدى کردند. یکى گفت: من نان‏آورم.

دیگرى گفت: حلوا دهم.

طفیلى خاموش بود. او را گفتند: ترا سهم چه باشد؟

گفت: لعنت

از گفته‏ى او بخندیدند و خرجش را بخشیدند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جمعى نشسته بودند و سخن کمال و نقصان رجال در پیوسته. یکى از آن میان گفت: هر که دو چشم بینا نداردنیم مردست و هر که در خانه عروس زیبا ندارد نیم‏مردست و هر که وقوف بر سباحت دریا ندارد نیم مردست.

نابینایى در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمى‏دانست، بانگ بر وى زد که: اى عزیز عجب‏مقدمه‏اى آوردى و مرا از دایره مردى چنان دور انداختى که هنوز نیم مردى در مى‏باید تا نام هیچ مردى بر من‏شاید.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جنازه‏اى بر سر راهى مى‏بردند. درویشى با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید: بابا در اینجاچیست؟

گفت: آدمى. گفت: کجایش مى‏برند؟

گفت: به جایى که نه خوردنى باشد و نه پوشیدنى، نه نان و نه هیزم، نه آتش نه زر، نه سیم نه بوریا نه گلیم.

گفت: بابا مگر به خانه‏ى ما مى‏برندش؟

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جوانى در ولایت کاشان بود بسیار شریر و بیعار، به طریقى که اهل محله از دست وى به تنگ آمده بودند به نزدکدخداى محله رفته و شکایت کردند.

تدبیر چنین شد که او را زنى بدهند که شاید دست از شرارت بردارد.

زنى را براى او عقد کردند چند روزى نگذشت که به بازار آمد قدرى نان خرید و بدست راست گرفت و قدرى‏ماست خرید در کاسه کرده و به دست چپ گرفت به خانه مى‏آمد که سگى بر وى حمله کرد و بنا گذارد به‏شرارت کردن گفت: اى سگ دست از من بردار و از شرارت دست بکش و الا به کدخدا خواهم گفت که تو رإے؛خ‏خ‏کک زن دهد تا مانند من شوى.

پس سگ چون اسم زن شنید فرار کرد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جوانى روستائى را شنیدم که در پهلوى زن نشسته کمانه غربالى را چون کمان دلیران و قامت پیران خم مى‏داد.قضا را کمانه از دستش رها شد و پیشانى‏اش بخست. کمانه را از غضب بر زمین زد، دیگر بار بجست و برساقش خورده قلمش بشکست. با زن اعتراض کرد که گویا چندان خاموش نشینى که کمانه به هلاکت من‏برخیزد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جوانى نزد فقیهى آمد و گفت: زن جمیله‏اى دارم و دلم بازبسته اوست واوناز مزاجى است که قوّت و طاعت‏خمیر کردن و نان و آش پختن و جامه شستن وخانه رفتن را ندارد و زنى پیدا کرده‏ام که این کارها از دست اوبرمى‏آید امّا خویشانش مى‏گویند که تا زن اوّلى را طلاق ندهى ما این زن را بتو نمى‏دهیم اکنون از توالتماس دارم‏مرا حیله‏اى بیاموز که آن زنرا بگیرم و محبوبه نازک نارنجى من طلاق داده نشود.

فقیه گفت: زنت را بگورستان بفرست و بگو غیر آن زن که در گورستان دارم هر که باشد طلاق دادم.

خویشان زن گمان کردند که زن مُرده‏اى در گورستان دارد و همان زنرا بحباله نکاح او درآوردند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>جولاهى در خانه دانشمندى ودیعتى نهاد، چون یک چند روز برآمد به آن محتاج شد، پیش وى رفت. دید که بردر سراى خود بر مسند تدریس نشسته و جمعى از شاگردان پیش او صف بسته.گفت: اى استاد به آن ودیعت‏احتیاج دارم.

گفت: ساعتى بنشین تا از درس فارغ شوم.

جولاه بنشست. مدت درس او دیر کشید و وى مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که وقت درس گفتن‏سر خود مى‏جنبانید. جولاه را تصور این شد که درس گفتن همان سرجنبانیدن است.

گفت: اى استاد برخیز و مرا تا آمدن نایب خود گردان، تا من به جاى تو سر مى‏جنبانم و ودیعت مرا بیرون آورکه من تعجیل دارم.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>چند تن را به ولیمه‏اى خوانده بودند. همگى بسیار بخوردند بدان حد که یکى از هوش بشد و دیگرى شکمش

<Page = 063>

بترکید و بمرد.

آنگاه که جنازه‏ى مرده را برمى‏داشتند، آنکه بیهوش شده بود افاقه یافت. یکى از حضار از او پرسید: سرانجام‏آیا سیر شدى؟

مرد اشاره به نعش رفیق خود کرده، گفت: سیر، آن مؤمن شد.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>چنین گویند که مردى روستائى به بغداد آمد و بر درازگوشى نشسته بود و بزى را که زنگوله در گردن او محکم‏بسته بود به دنبال او همى دویده سه طرار نشسته بودند. یکى گفت: بروم و آن بز را از روستائى بدزدم و بیاورم.

دوّمى گفت: من خر او را بیاورم.

دیگرى گفت: این سهل من جامه‏هاى او را بیاورم.

پس از آن اوّلى بر عقب روستائى روان شد چندان که موضع خالى دریافت زنگوله از گردن بز باز کرد و بر دنبال‏خر بست، خر دم همى جنبانید و روستائى گمان مى‏برد که بز برقرار است. طرار دوّم بر سر کوچه‏اى ایستاده‏بود چون روستائى برسید گفت: عجب مردمانى هستند این روستائیان که زنگوله بر گردن خر مى‏بندند، او بر دم‏خر بسته است. روستائى به عقب نگریست و بز را ندید فریاد برآورد که بز را که دید؟

طرار گفت: من مردى را دیدم که بزى داشت و بدین کوچه فرو شد.

روستائى گفت: اى خواجه لطف کن و خر من نگاه‏دار تا من بز را پیدا کنم.

طرار گفت: بر خود منّت دارم و من مؤذن این مسجدم، زود باز آى که منتظر خواهم بود.

روستائى فرود آمد و به کوچه فرو رفت و طرار خر برد.

آن طرار دیگر بیامد اتفاق چنان افتاد که بر سر راه روستائى چاهى بود مرد طرار بر سر آن چاه نشست وچندانکه روستائى برسید مرد طرار شروع به فریاد کرد و اضطراب نمود. روستائى گفت: اى خواجه ترا چه‏رسیده است، خر و بز من برده‏اند و تو فریاد مى‏کنى؟

طرار گفت: صندوقچه پر از زر از دست من در این چاه افتاده و من نمى‏توانم در این چاه بروم. ده دینار زر سرخ‏مى‏دهم اگر تو صندوقچه من بیاورى، پس روستائى با خود گفت: ده دینار زر سرخ بستانم و صندوقچه این مردبرآرم پس روستائى جامه برکشید و بدان چاه فرو شد طرار جامه روستائى برداشته و برد.

روستائى از اندرون چاه فریاد مى‏کرد که در این چاه هیچ نیست اما کسى جواب نداد. روستائى را در بن چاه‏ملال گرفت و خود بالا آمد چون نگاه کرد طرار را و جامه را ندید و چوب برگرفت و برهم مى‏زد. مردمان گفتنداین روستائى دیوانه شده گفت: نه پاس خود مى‏دارم مبادا که مرا نیز بدزدند.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

 

<Page = 163>

</align>چون امیر تیمور ولایت فارس را مسخر کرده و به شیراز آمد و شاه منصور را بکشت، حافظ را طلبید؛ و اوهمیشه منزوى بود و عمر به فقر و فاقه مى‏گذرانید. تیمور چون دید که آثار فقر و فاقه از چهره حافظ نمایان‏است گفت: اى حافظ، من به ضرب شمشیر روى زمین را خراب کردم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم و تو آن رابه خال هندو مى‏بخشى و مى‏گویى:

اگر آن ترک شیرازى بدست آرد دل ما را

 به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

حافظ گفت: از این بخشندگى‏هاست که بدین فقر و فاقه افتاده‏ام.

 

</F<>F = wdg20 St=’R’<>align = Center<>/F<>F = lts13 St=’R’<K

</align>حاکم آمل از بهر سراج‏الدین قمرى براتى نوشت بر دهى که نام او »پس« بود. سراج‏الدین به طلب آن وجه‏مى‏رفت. در راه باران سخت مى‏آمد. مردى و زنى را دید که گهواره‏اى و بچه‏اى در دوش گرفته و به زحمت تمام‏مى‏رفتند. پرسید که: راه »پس« کدام است؟

مرد گفت: اگر من راه »پس« دانستمى، بدین زحمت گرفتار نشدمى.

Link لینک      Comments () نظرات ۱۳۸٩/۱۱/٢۸

Recent Posts مطالب ارسالی جدید بررسی نسبت برخی از اشیاء در شناخت رنگ حرکت دائمی اختراع دستگاه تشخیص رنگ و رنگهای مکمل آن (مخترع کاظم استادی) کتابشناسی عدم تحریف قرآن منتشر شد نمایشگاه خانوادگی نقاشی در گالری توکای قم اختراع دستگاه بومسیلک متحرک (مخترع کاظم استادی) نسبت خط عربی و مسلمانان جهان به تغییر خط کتابشناسی خط فارسی و تغییر خط خط در ایران هولوکاست خط فارسی
My Tags موضوعات کلی کلیات و شرح حال (۳٦) زبان و ادبیات فارسی (۳٠) داستان و متفرقه (٢٥) تاریخ و جغرافیا (۱۸) زبان سرخ (۱٧) هنر (۱٢) فلسفه منطق کلام (۱٢) قرآن و حدیث (۸) طب و علوم کاربردی (۸) اخلاق و عرفان (٧) احکام (٧)
My Friends دسترسی آسان به یوتوبی یاهو ویکی نبشته ویکی فقه ویکی علوم اسلامی وکی پدیا وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی وزارت علوم تحقیقات فناوری همراه اول نگارستان اشراق موسسه پژوهشی فلسفه ایران موزه هنرهای معاصر مشابه یاب روایات مرکز مدیریت حوزه علمیه قم مدرسه طراحی رود آیلند مخابرات 118 لغت نامه دهخدا گوگل مترجم گوگل جستجو گوگل پلاس گوگل ارث گنجور کتابخانه ملی کتابخانه مجلس شورای اسلامی کتابخانه دیجیتال نور کتاب قم کتاب اول فیس بوک فرهنگستان هنر فرهنگستان زبان و ادب فارسی عصر ایران سیستم جامع دانشگاهی گلستان سامانه جامع دانشگاه علمی کاربردی سامانه اعلام حساب خانوار سازمان سنجش سازمان حج و زیارت سازمان ثبت احوال کشور روبیمکث دفتر ریاست جمهوری ایران دفتر آیت الله جوادی آملی درگاه کنسرسیوم محتوای ملی دائره المعارف بزرگ اسلامی دانشنامه جهان اسلام دانشگاه ییل دانشگاه مفید دانشگاه قم دانشگاه علمی کاربردی هنر قم دانشگاه علمی کاربردی دانشگاه آزاد قم دانشگاه ادیان و مذاهب دانش سوم / مدرسه ابتدایی هدایت خبرگزاری کتاب ایران خبرگزاری اهلبیت علیهم السلام خانه کتاب جی میل گوگل تبیان تابناک پایگاه مجلات تخصصی نور پایگاه اندیشوران پایگاه احادیث نور بانک سامان انستیتو تکنولوژی روچستر انجمن هنرهای تجسمی ایران انجمن نجوم ایران انجمن طب سنتی ایران آمازون ارزش یابی مدارک تحصیلی